در ۵ شهریور امسال کره مریخ به بالاترین درجه درخشش درآسمان شب خواهد رسید. این زمانی است که کره مریخ به فاصله ۳۴٫۶ میلیون مایلی خود به زمین می رسد.
حتما در راس ساعت ۱۲:۳۰ ( نیمه شب) آسمان را تماشا کنید . به نظر خواهد رسید که آسمان دو ماه دارد. این امر ۱۲۰۰ سال 1بار اتفاق خواهد افتاد. این لحظه را با دوستان خود شریک شوید زیرا هیچکس زنده ای دوباره این اتفاق را نخواهد دید.
باز به من گیر بدین که بیا واسه مملکت خودت تلاش کن، بیا ترجمه کن، بیا فلان کن، بیا بیسار کن....
بابا به کی بگم دردم را!
ترازدی تلخ امسال من در نمایشگاه:
صبح ساعت 10:30، وارد سالن ناشران عمومی شدم داشتم از همون اول گشت میزدم که به نشری رسیدم به نام نمایش. بیشتر در مورد تئاتر و سینما و نمایش بود. اسم یک کتاب آشنا دیدم:
طراحی و ساخت عروسکهای نمایشی، خدایا این چه قدر آشناست...اِ این کهنوشته ترجمه همایون منفرد و آزاده نوری....
اِ خدایا این کتاب ترجمه منه!
واسه چی؟ چرا؟ در همین احوالات بودم که کتاب رو ورق زدم و دیدم که بلی این نثر،نوشتار من است و بدون تغییرات زیاد همون ترجمه که پایان نامه بود تبدیل به کتاب شده با نام و نشان کسی که به من کار داده بود ....با قیمت 5000 تومان.
تا ته استخوانم آتش گرفت که چرا حتی ننوشته به اهتمام مثلا فلانی یا حداقل بنویسد با تشکر از بنده خدا اشکان بروج....یه زحمت کشید 3ماه و خورده ای وقت و زندگیشو گذاشت پای ترجمه این کتاب.
خلاصه رفت در پاچه ما این تلاشهای بی ثمر برای ما وپر بار و افتخار برای دیگران.
دیگر شنیده ها و دیده ها:
1.جالب بود همه یک کتاب از کورش کبیر و داریوش واینا دادن به بازار.
2.کتب دینی و مذهبی فت و فراوان و کتب های به درد بخور هیچ.
3.در مورد مشاوره ازدواج، ان هم بسی زیاد کتاب دیدم.
4.غرفه های بسیجی وار زیاد بود و کم بیننده. ویژگی ها :صدای نوحه-کتاب های مربوط به ظهور و مذهبی و دینی و اینا.
5.همه غرفه های به درد بخورغلغله بود. از ظهر به بعد به شدت جمعیت افزایش یافت و رو هم مردم راه میرفتند.
6.بازار متلک و تیکه پسرهای لات به دختران داغه داغ.
7.نمیدونم کی اومد که یه دفعه نصف نمایشگاه تعطیل شد و بیرون شروع کردن شعار دادن و بسیج و حراست و ...خلاصه جمع شد قضیه.
8.به زور بعد از چند ساعت کتاب دلخواهم را پیدا کردم: سفرنامه ناصر خسرو البته با کلی سانسور و حذف.
9. راستی نمیدونم تا کی فروش کتابهایآموزشی از کتابهای شاید به درد بخور بیشتر خواهد بود. تا ابد با قلم چی!
در پایان هم رفتم با دلی آکنده از درد و حسرت...تازه فهمیدم آن خانم در تلویزیون برگشت چی گفت:"من درسته مترجم معروفی هستم ولی خیلی جالبه بدونید که رفتم به بازار کتاب و دیدم همان کتاب من تنها با شکلی متفاوت،بدون تغییر به نام 2 نفر دیگه چاپ شده است. به راحتی و بدون حق کپی!همه هم میخرند."
آره وقاحت را خوب یاد گرفته ایم....خیلی خوب. البته از بعضیها!
طبق آمار بانک جهانی در سال 2008 درآمد کشور عربستان از توریسم یا به زبان ساده از "دکان زیارت مسلمین خانه کعبه" معادل مبلغ 29.865.000.000دلار یا قریب به سی میلیارد دلار بوده است.
زائران ایرانی که بصورت تمتع ویا عمره در همان سال به مکه رفته اند 1.937.000 نفر بوده اند که مجموعا مبلغ 4.879.000.000 دلار یا به عبارتی قریب به مبلغ پنج میلیارد دلار درآمد تقدیم اقتصاد پادشاهان عربستان کرده اند و در میان تمام کشورهای اسلامی مقام اول را به خود اختصاص داده اند.
نظر به اینکه هواپیمائی جمهوری اسلامی ایران، قدرت جابجائی این همه زائر را نداشته، شرکت هواپیمائی عربستان قریب به 54 درصد از زائران ایرانی را به خود اختصاص داده است. طبق گزارش مقامات دیپلماتیک ایران در سال 2008 ماموران کشور عربستان بدترین و توهین آمیز ترین رفتار را با زوار ایرانی داشته اند و ایران از لحاظ توهین ماموران عربستان مقام اول را به خود اختصاص داده است. علمای عربستان در همان سال فتوی صادر کرده اند که ایرانیان شیعه کافر هستند. طبق یک گزارش دیپلماتیک دیگر زائران ایرانی ناخواسته ترین و منفورترین خارجی ها در عربستان محسوب می شوند. از ولیمه و بقیه شوهای نمایشی بعد از سفر هم می گذرم چون رقم بالا میره و بیشتر از خود سفر و آمار پایین درمی آید؛ با یک حساب سرانگشتی به وسیله پولی که ایرانیان سالانه به عربستان (دشمن شیعه ایرانی) تقدیم می کنند:
می توان تعداد 170.000 مسکن روستائی احداث کرد.
یا می توان 714.286 فرصت شغلی کشاورزی یا 200.000 فرصت شغلی صنعتی برای جوانان ایجاد کرد
یا میتوان10.000.000 متر مربع ساختمان مدرسه و ورزشی در کشور ایجاد کرد
ویا میتوان با پول حجاج دوسال یک پالایشگاه سوپر مدرن با ظرفیت 75000 بشکه احداث کرد
ویا با پول پنج سال حجاج میتوان ایران را به صادر کننده بنزین مبدل ساخت و دیگر برای واردات بنزین محتاج اعراب نبود....
اما افسوس که با پول حجاج ایرانی قمارخانه های فرانسه توسط شاهزادگان عربستان که انحصار بیزینس حج را در اختیار دارند آباد میشود و تا رسیدن ایرانیان مسلمان به مرحله فکرکردن در بهینه هزینه کردن پول برای نزدیکی به خدا راه بسیار درازی در پیش است.......
از سفرم شب 12 رسیدم و می خواستم 13 نوروز را در خانه باشم. روزی بس کسل کننده چون تا3 روز قبل فقط خوش گذرونده بودیم. بگذریم ساعت 3 بعد از ظهر زدم بیرون ببینم چه خبره.
وایا!ربا! باری تعالا!
این چه قوم الظالمینی هستن که تو خیابانهای تهران دارن زندگی میکنند. صحنه ها را از شمال، جنوب، مرکز و غرب تهران براتون بازسازی میکنم:
خیابونها چه خلوت هستند...آه چه قدر خوبه....چند ثانیه بعد: پارک شریعتی سگ میزنه و گربه میرقصه، فقط آدم و هیچ نقطه سبز یا سبزه ای دیده نمیشه، تل سیاهی از ادم لای و گاهی بالای درختان....هیچ سبزی باقی نمونده که روش چادر نزده باشند.
کناره های سه راه ضرابخانه که مشرف به همت است: زمینی برای فوتبال و فریز بی. سبزه:نه! چیزی نمونده.
پارک نیاوران: و حتی دریغ از یک جای سوزن، وحتی ایست بازرسی هم دم درش گذاشتن که مردمی که اون تو هستم و بیرون رو بگردن تا شاید چیزکی، نوک تیزکی، بمبی، پرچم سبزی! .....اهههههم آقا بی خیال.خلاصه خر تو خر .پارک نیاوران را سراسر سیاهی گرفته است.
اتوبان حقانی و پارک بهشت مادران: وا مصیبتا!یا واویلا!
نبودید ببینید چه صحنه هایی من دیدم: از ابتدای نوبخت تا خود میدان ونک در دوطرف حقانی کیپ تا کیپ ماشین، آدمها هم در هر نقطه ای که سبز بود و اون موقع دیگه نبود دیده میشدند.
منظر رغت بار: کتابخانه ملی ایران جایگاهی برای پیک نیک بیش از 100 نفر آدم!
پارک آب و آتش داشت میترکید...اصلا ولش کن.
سرتاسر پارک ملت و سبزی های اطراف ولی عصر.
خداوندگارا........عشق من اتوبان مدرس رو ندیدید: فکر کنم دیگه زیبایی کناره های اونجا رو همه دیدن: ولی اون روز باز هم زشتی بر چهره ان دراز شمالی –جنوبی نشست: دشتی از آدم های جلف و بی سر و ته که داشتند به قول خودشون سیزده به در میکردن!
واقعا چرا در روز طبیعت ، مردم به جای حفظ طبیعت اون رو" میدرند"؟
چرا همه سبزه های بدبخت رو گره میزنند و میندازند در جوی و رود تا راه آب ها بسته شود؟بابا اگه با این چیزا درست میشد که .....آره و اینا!
راستی چرا؟
البته وقتی استاد گرانقدر من در دانشگاه میگویند که باید روزی برسد که همه بتوانند به راحتی با چادر و گاز پیک نیک در همه جا سفر کنند( این استاد را همه میشناسند، چون در دولت خدوم در حال بررسی یارانه هاست) پس این کار کاملا درست به نظر میرسه....
روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته وجز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت: البته!
- از تو میخواهم یک روز، فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز رابررسی کنم. سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.
- چرا چنین چیزی را میخواهی؟ به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.
- خواهش میکنم. آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود واگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.
خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی، از پاسارگاد بیرون کشید. فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب!اینجا چقدر مرطوب است!» و فرشته تاسف خورد.
- میتوانی مرا بین مردم ببری؟ میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.
و فرشته چنین کرد. کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت. به جز عده اندکی، کسی به یاد او نبود.کوروش بسیار غمگین شد اما گفت: اشکالی ندارد. خوب آنها سرگرم کارهای روزمره خودشان هستند. فرشته تاسف خورد.
در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند: عبدالله! قاسم! …
-هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!
فرشته گفت: این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.
- اعراب؟!
- بله. تو آنها را نمیشناسی. آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناورایران حکومت میکردی و حتی چندین قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!
فرشته بسیار تاسف خورد.
سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود. بعد از مدتی کوروش گفت: تو می دانیکه من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم. مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟
- در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟
- اسلام
- چگونه آیینی است؟
- نیک است
و کوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید …
- نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین کرد.
- همین؟!
کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.
- پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!
و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.
- خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم راتسکین دهد.
فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند. پس ازچند دقیقه مرد از کوروش پرسید: راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ایران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست…
- مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن …
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است آرامـــگـهـت غـــرقــه بـه زیـــر آب اسـت
ایـنبار نـه بیــگانه که دشـمن ز خـود است صد ننـگ به ما کـه روح تو بی تاب است
üحرفهایی هست برای نگفتن و ارزش هر کس به حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
این متن را دوستم علی اخوان برام فرستاده بود و بسیار داغانم کرد. کجا داریم پیش می ریم نمیدونم:
چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت.
غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!
ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»
راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!
امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..
امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!
مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟
بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.
چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...»
دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.
امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.
چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟
او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟
شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید. منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.
در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟
واقعا ما معاونت گردشگری داریم یا مرکز تجمع زنان برای خاله زنک بازی و محل استراحت و چایی خوردن برای آقایان!
جریان از این قرار بود که پس از دزدیده شدن کیف کمری این بنده حقیر در مملکت غریب "رم" ، کارت های لیدری من هم در کیف پول در همان کیف کمری بود و به رحمت الهی پیوست.
دیروز رفتم معاونت گردشگری سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در خیابان ازادی نبش رودکی، در سمت راست ساختمان سازمان حج و زیارت برای گرفتن کارت مجدد راهنمایی تور.
وقتی وارد شدم گرد مرده ریخته بودن همه جا....پرنده پر نمیزد؛ شما حساب کنید در 2 تا سازمان اساسی دولتی ( حج و گردشگری) هیچ کسی نبود. البته که بخش اطلاعات هم کسی نبود ولی خدا رو شکر خودم می دونستم باید کجا برم....اما امان از روزی که کسی کارش گیر اینها بیافتد و نداند که نداند !
خلاثه باید میرفتم طبقه سوم برای امور راهنمایان...از آسانسور اومدم بیرون صحنه این بود:
اتاقهای درباز و خالی از آدم....اتاقهای نیمه باز و پر از آدم که هر از چندی صدای قهقهه آنها در همه جا می پیچید، البته یادم رفت بگم که داشتند چایی میخوردند.در یک اتاق آقایی با جوراب پاش روی میز بود.
اما کم کم به اتاق مورد نظرم نزدیک شدم...
واویلا....چه خبره!
تقریبا در یک اتاق 6 تا 8 متری 8 تا خانم در سایزهای مختلف (البته بیشتر سایز بالا) "دوره کارمندیشونو" گرفته بودن و شیرینی و چایی و میوه و قهقهه....
من که رسیدم گفتم الان کمی جا میخورن....اما زیباترین صحنه را دیدم:
خلاصه با کمی خنده موضوع رو پیچوندم که بیان کارمو راه بندازن....بماند که فقط نشستن واسه هم زیراب میزنن و از هم غیبت میکنند که امضای آقای موسوی (معاونت جدید و داغان گردشگری) رو نگاه....شکل بچه ها امضا میکنه...یا آره دیدی فلان کسکو چه جوری لباس پوشیده بود؟......الی ماشا الله.
بالاخره با 4 بار بالا و پایین شدن تو طبقات و آشنایی با فوت وفن مخ زنی آقایان و خانم ها کارم راه افتاد.
اما در همین حین یکی ازدوستان قدیمی رو در سازمان دیدم و بهش گفتم:" قبلا خیلی بهتر بود چی شد دوباره اینقدر داغانه سازمان؟"
گفت: " روز خوبیه امروز، فردا بیا که همه دارن میرن رامسر به هوای "سمیناهار" عشق و حال! حداقل الان صدای خنده و پچ پچ میاد ...فردا که اونم نداریم."
دلم گرفت و زدم بیرون......آخه چرا اینقدر سرمایه این مملکت داره به راحتی "به چوخ " میره؟
چرا این همه لیسانس و فوق لیسانی جهانگردی بیکارند و یه عده بیسواد و نفهم از خدا بی خبر بر سر کار؟
چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
به قول آرش نورآقایی : لعنتی...............................................................